تبلیغات
وب نوشته های یک دانشجو ... ! - هشت روز گذشت ... .
وب نوشته های یک دانشجو ... !
وب نوشته های یک پشت کنکوری تبدیل شد به وب نوشته های یک دانشجو ... !
نوشته شده در تاریخ شنبه 16 بهمن 1389 توسط S a M i | نظرات ()
ســــــلام دوستان گل خوبید   
هشت روز از اون روز سخت و دردناک گذشت  همین جمعه (8 بهمن)هفته قبل بود  که ساعت 14 عمل جراحی رو بینی ام انجام شد . (عمل آندسکوپی + سینوس بینی)  

ولی خدایی خیلی درد داشت این عمل جراحی ، انشا ا... هیچ کس به این مشکل دچار نشه خیلی سخت بود سختی همه این چند روز بستری شدنم تو بیمارستان و خونه یه طرف وقتی که می خواستن این تامپون ها و یا بخیه ها رو از بینیم بردارن دردش یه طرف خیلی درد داشت  آنقدر درد داشت که وقتی که دکتر تو مطب داشت این تامپون هارو بر می داشت از بینیم ، از دردش داشتم  جیغ نه به اون صورت ها ولی آخ دکتر ، دکتر درد می کنه  از این حرفا بگم ولی واقعا هم درد می کرد ها  خدارو شکر که تمام شد رفت اون روز ها ... .

الان که بعد از هشت روز حالم بهتره شده گفتم برم به دوستام گلم سر بزنم و بگم که خوب شدم و اومدم   آزمون 8 بهمنم که پرید و ... .
خیلی جالبه دکترا هم اشتباه تشخیص می دن ها اونم متخصص اونــــــم تــــو بیمارستان به این مـعروفی   تو بیمارستان تامین اجتماعی.ش رفتم گفتن پولیپ بینی داری ولی وقتی رفتم تو بیمارستان میلاد تهران بهم گفتند بینی ات تو 2سالگی شکسته   باید بری آندسکپویی وسینوس و خلاصه اینو می خوام بگم که دکتر به این شاخی اشتباه تشخیص داده بود تازه واسه همیـن دکتـرم چــقدر سـر مـیـشکوندن که این اونا رو مـعـایـنـه کـنـه  



داستانک زیرو حتما بخونید ... .
-----------------------------------
داستانک  از نشان عشق و لیاقت     

فرمانروایی که می کوشید تا مرزهای جنوبی کشورش را گسترش دهد، با مقاومتهای سرداری محلی مواجه شد و مزاحمتهای سردار به حدی رسید که خشم فرمانروا را برانگیخت و بنابراین او تعداد زیادی سرباز را مامور دستگیری سردار کرد. عاقبت سردار و همسرش به اسارت نیروهای فرمانروا درآمدند و برای محاکمه و مجازات با پایتخت فرستاده شدند.
فرمانروا با دیدن قیافه سردار جنگاور تحت تاثیر قرار گرفت و از او پرسید: ای سردار، اگر من از گناهت بگذرم و آزادت کنم، چه می کنی؟
سردار پاسخ داد: ای فرمانروا، اگر از من بگذری به وطنم باز خواهم گشت و تا آخر عمر فرمانبردار تو خواهم بود.
فرمانروا پرسید: و اگر از جان همسرت در گذرم، آنگاه چه خواهی کرد؟
سردار گفت: آنوقت جانم را فدایت خواهم کرد!
فرمانروا از پاسخی که شنید آنچنان تکان خورد که نه تنها سردار و همسرش را بخشید بلکه او را به عنوان استاندار سرزمین جنوبی انتخاب کرد.
سردار هنگام بازگشت از همسرش پرسید: آیا دیدی سرسرای کاخ فرمانروا چقدر زیبا بود؟ دقت کردی صندلی فرمانروا از طلای ناب ساخته شده بود؟
همسر سردار گفت: راستش را بخواهی، من به هیچ چیزی توجه نکردم. سردار با تعجب پرسید: پس حواست کجا بود؟
همسرش در حالی که به چشمان سردار نگاه می کرد به او گفت: تمام حواسم به تو بود. به چهره مردی نگاه می کردم که گفت حاضر است به خاطر من جانش را فدا کند!   




برچسب ها: 8بهمن، هشت روز گذشت، آندسکوپی بینی، سینوس بینی، تشخیص اشتباه دکترها، داستانک، عشق، داستانی از نشان عشق و لیاقت،
درباره وبلاگ
سلام من ســامــی 19ساله از تهران هستم . فارغ التحصیل شدم از درس و دارم واسه کنکور انسانی درس میخونم و این وبلاگم ایجاد کردم تا هم جایی باشه تا بتونم به دیگر دوســتـان کـمـک کنم هم دیگردوستان از تجربه هاشون به مــــن انتقال بـــدن !

این متن واسه اواخر سال 1389 و اوایل سال 1390 می باشد و ، واسه یادگاری گذاشتم بمونه...

-------------------------------------

وب نوشته های یک دانشجو ... !

به زودی ...
موضوعات
آخرین مطالب
نویسنده
آرشیو مطالب
دوستان
لینک های باهال
داشبورد
بازدیدهای امروز : 2 نفر
بازدیدهای دیروز : 3 نفر
بازدید این ماه : نفر
كل مطالب : عدد



تمام حقوق این وبلاگ و مطالب آن متعلق به صاحب آن می باشد.