تبلیغات
وب نوشته های یک دانشجو ... ! - ادامه ماجرا جراحی بینی + داستان عشق
وب نوشته های یک دانشجو ... !
وب نوشته های یک پشت کنکوری تبدیل شد به وب نوشته های یک دانشجو ... !
نوشته شده در تاریخ جمعه 17 دی 1389 توسط S a M i | نظرات ()
سلام و عرض ادب خدمت همه شما دوستان عزیز

بازگشت به ارسال قبل عکس سی تی اسکن رو گرفتم و پنج شنبه یعنی دیروز بردم بیمارستان و از شانس من کمی دیر رسیدم به بیمارستان و با چقدر منت کشی و التماس  آقا دکتر عکسه سی تی اسکن رو دید و فرمود که باید جراحی بشه و گفت باید بری بیمارستان میلاد تهران جهت عمل جراحی ! دستش درد نکنه خیلی دکتر خوبی بود ولی  نامردی کرد در حق من و منو به بیمارستان معرفی نکرد و گفت برو یکشنبه بیا تا معرفی نامه رو بنویسم و بعد اونم به خاطر چی  به خاطر اینکه ساعت کاری اش تمام شده بود و 12/30 رو رد کرده بود به خاطر همین سه روز منو الاف می کنه و کرده چی بگم دکترا فقط بلدن جسم انسان ها رو خوب کنند ولی نمی تونن روح بیمار و خوب کنند . به هر حال منتظرم تا یکشنبه بیاد برم معرفی نامه رو بگیرم و ببرم بیمارستان میلاد ببینم اونجا باید چی کار کنم ... . 

امروز جمعه یک هفته است که یه صفحه درس نخوندم  کلا ریختم بهم حال درس خوندن ندارم و احساس خستگی می کنم و هی می خوابم و خوابم طولاتیه  ( 2 الی 3 ساعت) موندم چی کار کنم هفته بعدم آزمون داریم  نمی دونم چی کار کنم !؟ لطفا راهنماییم کنید ... .


----------------------------------------------------------------------

عشق

زنی از خانه بیرون آمد و سه پیرمرد را با ریش های بلند جلوی در دید.

به آنها گفت: « من شما را نمی شناسم ولی فکر می کنم گرسنه باشید، بفرمائید داخل تا چیزی برای خوردن به شما بدهم.»

آنها پرسیدند:« آیا شوهرتان خانه است؟»

زن گفت: « نه، او به دنبال کاری بیرون از خانه رفته.»

آنها گفتند: « پس ما نمی توانیم وارد شویم.»

عصر وقتی شوهر به خانه برگشت، زن ماجرا را برای او تعریف کرد.

شوهرش به او گفت: « برو به آنها بگو شوهرم آمده، بفرمائید داخل.»

زن بیرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد. آنها گفتند: « ما با هم داخل خانه نمی شویم.»

زن با تعجب پرسید: « چرا!؟» یکی از پیرمردها به دیگری اشاره کرد و گفت:« نام او ثروت است.» و به پیرمرد دیگر اشاره کرد و گفت:« نام او موفقیت است. و نام من عشق است، حالا انتخاب کنید که کدام یک از ما وارد خانه شما شویم.»

زن پیش شوهرش برگشت و ماجرا را تعریف کرد. شوهر گفت:« چه خوب، ثروت را دعوت کنیم تا خانه مان پر از ثروت شود! » ولی همسرش مخالفت کرد و گفت:« چرا موفقیت را دعوت نکنیم؟»

عروس خانه که سخنان آنها را می شنید، پیشنهاد کرد:« بگذارید عشق را دعوت کنیم تا خانه پر از عشق و محبت شود.»

مرد و زن هر دو موافقت کردند. زن بیرون رفت و گفت:« کدام یک از شما عشق است؟ او مهمان ماست.»
عشق بلند شد و ثروت و موفقیت هم بلند شدند و دنبال او راه افتادند. زن با تعجب پرسید:« شما دیگر چرا می آیید؟»

پیرمردها با هم گفتند:« اگر شما ثروت یا موفقیت را دعوت می کردید، بقیه نمی آمدند ولی هرجا که عشق است ثروت و موفقیت هم هست

ارسال شده توسط : lovesick68.blogfa.com




برچسب ها: جراحی بینی، بی معرفتی پزشکان، داستانک، عشق، جراحی، بینی، داستان، داستان زیبا،
درباره وبلاگ
سلام من ســامــی 19ساله از تهران هستم . فارغ التحصیل شدم از درس و دارم واسه کنکور انسانی درس میخونم و این وبلاگم ایجاد کردم تا هم جایی باشه تا بتونم به دیگر دوســتـان کـمـک کنم هم دیگردوستان از تجربه هاشون به مــــن انتقال بـــدن !

این متن واسه اواخر سال 1389 و اوایل سال 1390 می باشد و ، واسه یادگاری گذاشتم بمونه...

-------------------------------------

وب نوشته های یک دانشجو ... !

به زودی ...
موضوعات
آخرین مطالب
نویسنده
آرشیو مطالب
دوستان
لینک های باهال
داشبورد
بازدیدهای امروز : 2 نفر
بازدیدهای دیروز : 3 نفر
بازدید این ماه : نفر
كل مطالب : عدد



تمام حقوق این وبلاگ و مطالب آن متعلق به صاحب آن می باشد.